تبليغاتX
«برای زنده بودنم آخرین بهونه باش»
«برای زنده بودنم آخرین بهونه باش»

نگذر زه من ای آشنا

 

در خیال من بمان ، اما خودت برو .


آنکه در رویای من است مرا دوست دارد ، نه تو

نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 21:10 توسط هلیا. تنها | |

 

فونت زيبا ساز
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد 

 

دوستت دارم  

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 15:59 توسط هلیا. تنها | |

 

 

سلام به همه دوستای گلی که تا حالا تنهام نزاشتن

متاسفانه یه مدتی یه مشکلی واسم پیش اومده حالا حالا ها نمیتونم بیام نت .

خواهشم اینه نزارین وبلاگم تنها بمونه

دلم واسه تک تکتون تنگ شده دوستتون دام .

هلیاااااااااااااااااااااااا

 

    

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 19:41 توسط هلیا. تنها | |

حال من دست خودم نیست دیگه اروم نمیگیرم

                            دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم

 

باز سرنوشتو انتهای آشنایی

                                    باز لحظه های غم انگیز جدایی

 

باز لحظه های ناگزیر دل بریدن

                                   بازم آخر راه و خس تلخ نرسیدن

 

پای دنیای تو موندم مثل عاشق های عالم

                                 تا منو ببخشی آخر تا دلت بسوزه کم کم

 

مثل آیینه رو به رومه حس با تو بودن من

                                  دارم از دست تو میرم عاشقی کن منو بشکن

 

باز سرنوشتو انتهای اشنایی

                                       باز لحظه های غم انگیز جدایی

 

باز لحظه های ناگزیر دل بریدن

                                       بازم آخر را ه و حس تلخ نرسیدن

 

                         غم تنهايي كشت منو

 

سلام

این اپ فقط به خاطر چند تا از دوستای گلمبود و بعد از چند روز پاکش میکنم .

خواهشا نظراتتون رو در قسمت داستان بنویسین .

فدای تک تکتون .

هلیا  . تنها

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:45 توسط هلیا. تنها | |

 

امروز میخوام بنویسم .

بنویسم برای کسی که تموم زندگیم بود . هست و خواهد ماند .

دوست نداشتم خاطرات تلخ و شیرینی که توی این مدتی که باهاش داشتم رو بنویسم .

اما شاید یه امیدی باشه و یه روزی این نوشته هام به دستش برسه و اونا رو بخونه . 

 

امسال تابستون میشه سه سال که هم دیگرو میشناسیم . نمیدونم این چه

سرنوشتی بود که خدا برای من رقم زد . چرا کسی رو وارد زندگیم کرد

 که تموم عشق و علاقم رو نسبت به خودش نا دیده گرفت و خیلی راحت تر از اون

چیزی که فکرشو میکردم منو تنهام گذاشت .

البته از قدیم گفتن چیزی که عوض داره گله نداره . منم یه همچین کاری

 رو با پسری کردم که واقعا منو دوست داشت . فکر کنم به خاطر نفرین

 های اونه که به همچین سرنوشتی دچار شدم!!!.

من دختری بسیار حساس هستم و با کوچکترین موردی تحت تاثیر قرار

 می گیرم .

اون یه پسری که به این چیزا اهمیتی نمیده و تقریبا 26 سالشه . (نمیدونم

 شاید قبلا یه شکستی خورده که دیگه عشق و عاشقی براش معنایی نداره)

بگذریم .

بزارین از اولین روز آشناییمون بگم .

اون زمان من یه دختر 16 -17 ساله بودم که با پیمان آشنا شدم .

اون روز رو هیچ وقت فراموش نمیکنم . چه روزایی بود یادشون بخیر .

توی اتوبوس یودم و داشتم به سمت خ. ولیعصر میرفتم که برم کلاس

 زبان وسط های راه بود که تو توی اتوبوس دیدمش  و بهم خندید و این

 شروع آشناییمون شد. ولی کاشک اون روز دو تا چشمام کور میشد

و نمیدیمش . کاشکی قلم پام میشکست  و سوار اون اتوبوس میشدم .

 ولی این ای کاش ها فایده ای نداره .

سر اون خیابونی که میخواستم پیاده شدم . اونم پیاده شد .

کتاب و جزوهامو دادم دست یکی از بچه های آموزشگاه و با پیمان رفتیم

 پارک لاله . قرار بود چند دقیقه با هم صحبت کنیم و بعدش من برم سر

 کلاس . اما دقیقه ها تند سپری شدند و به ساعت ها کشیده شد. دیگه سر

 کلاس رفتنه منم فایده ای نداشت. با هم بودیم تا زمانی که کلاس تموم

 شد . بهش گفتم حداقل بریم من جزوهامو از دوستم بگیرم . اونم قبول

 کرد اما وقتی که رسیدم دیدم همه تعطیل شدند و  من دوستمو پیدا نکردم

 که کتابمو ازش بگیرم . با ژیمان دست از دست درازتر برگشتم و رفتیم

 به سمت مترو  می خواستم  ازش خداحافظی کنم ولی اون با مهربونی بهم

 گفت میام می رسونمت و منو رسوند تا نزدیکی های خونمون و رفت

. ولی هنوز نرفته دلم براش تنگ شد .خلاصه برای من که گذشته ی

 خوبی نداشتم . تجربه ی خوبی میتونست باشه (که نشد)  .

اون روز به خوبی و خوشی گذشت و چند بار دیگه هم همدیگرو دیدیم و

 من احساس می کردم که دارم عاشقش می شم و دلم می خواست زود زود

 ببینمش و باهاش حرف بزنم. البته اونم خیلی از خودش عشق و دوستی

نشون میداد ولی نمیدونم چی شد که همه چی عوض شد .

وااااااااااااااااااااای خدا یعنی میشه یه آدمی مثل اون که انقدر باهم خوب

بودیم یک دفعه 360 درجه تغییر کنه . حتی دیگه نخواد جواب زنگ ها

و اس ام اس هامو بده .  تحملش خلی برام سخت بود خیلی.

دیگه همدیگرو ندیدیم و فقط از طریق تلفنی انهم خیلی بندرت با هم

صحبت می کردیم . و گاهی اوقات هم من براش اس ام اس می فرستادم و

اکثرا" هم بی جواب میموند. جلسه ی بعد هم که کلاس داشتم اومد و تا

مسیر خونه با اون بودم . اما دیگه ندیدیمش . یک هفته بعد گفت میام دم

آموزشگاه تا با هم برگردیم . اما زمانی که اومدم بیرون اونو ندیدم . 

باهاش تماس گرفت گفت که تو جاده ی  فیروز کوه گیر کرده و نمیتونه

بیاد .

دیگه بعد ازاون ندیدمش . نه زنگی نه اس ام اسی . خیلی دلم میخواست

دوباره باهاش تماس بگیرم اما خوب غرورم اجازه نمی داد . ماهها

گذشت . تابستون تموم شد . پاییز هم گذشت. شد زمستون . دیگه  واقعا

تحمل دوریش برام سخت بود نمیتونستم این شرایط رو تحمل کنم .

از مدرسه که تعطیل شدم ساعت 6 عصر بود ، که باهاش تماس گرفتم

مثل همیشه با اون صدای قشنگش بهم گفت چطوری تپل مپل وای که چقدر

دلم برای شندین این کلمه و صداش تنگ بود . یه بغض سنگینی تو گلوم

بود که نتونستم خوب باهاش حرف بزنم . اما ازش خواستم که یه قراری

 بزاره که هم دیگه رو ببینیم . اونم قبول کرد .

نمیدونم یکشنبه بود یا چهار شنبه که ساعت 9 صبح قرار گذاشتیم . من

اون موقع ها ساعت 10 میرفتم مدرسه تا 5:30  بعد از ظهر . به

خاطردیدن اون مدرسه رو پیچوندم و رفتم سر قرار . اونم دم بیمارستان

امام خمینی منتظرم بود البته اونجا کار داشت تا کاراشو انجام بده منم

میرسیدم  به خاطر همین اونجا دیدیمش . اصلا باورم نمیشد اینی که

داری میاد همون عشقمه . فکر میکردم تو خواب و رویام . واقعا هم به

اندازه ی یه خواب و رویا بود . ازش پرسیدم که چرا با من

اینجوری رفتار میکنی . اصلا وجود من برات مهم نیست . خیلی رک بهم

گفت تو بچه ای ، اگه بهت شماره دادم فقط به خاطر این بود که یه دوستی

ساده ای با هم داشته باشیم بدون هیچ عشقی . تو دلم گفتم مگه میشه آدم به

یه تیکه سنگ هم عادت میکنه دیگه چه برسه به ماها که آدمیم مثلا

احساس داریم . دلامون برای هم تنگ میشه .و… تقریبا 2 ساعتی باهم

بودیم ، بعدش من رفتم سوی خودم اونم رفت سوی خودش . از اون

حرفی که بهم زد خیلی دلم شکست . دیگه بهش زنگنزدم . در صورتی

که آتیش عشقی که نسبت بهش داشتم هر روز شعله ور تر میشد اما تحمل

کردم . دیگه داشتم میشدم مثل زلیخا . البته الانم هستم .  روزها پشت

سر هم سپری میشد و من داشتم بد ترین روزهای زندگیم رو میگذروندم .

هر روز تو یادش بودم انقدر به خودش و حرفاش فکر میکردم که به مرز

دیونگی رسیده بودم . اما مطمئن بودم اون اصلا تو فکر من نیست و خیلی

خوب و خوش داره زندگیشو میکنه . تصمیم گرفتم فراموشش کنم  خیلی

با خودم کلنجار رفتم اما نشد . یه کسی رو که تک تک لحظه های

زندگیمو به یاد اون سپری میکردمو مگه میتونستم فراموشش کنم . گفتم

بهش زنگ میزنم بزار هر چقدر دوست داره منو با حرفاش خورد کنه

عاشقی یعنی همین . تابستونه 87 یعنی پارسال فکر میکنم مردادماه بود

بهش زنگ زدم و گفتم که خوابشو دیدم میخوام ببینمت اونم گفت من وقت

ندارم . منم که ول کن این مسئله نبودم، گفتم باشه تو بگو کجا من میام که

تو نخوای تو دردسر بیوفتی . اونم قبول کرد . قرار گذاشتیم تجریش .

باورتون میشه نزدیک به 1 ساعت و نیم یا بیشتر تو راه بودم که رسیدم

اونجا فقط واسه یه قرار 5 دقیقه ای اما خوب می ارزید به اینکه ببینمش .

ساعت ۲ بود که اومد سر قرارو باهم حرف زدیم . یه چند دقیقه که

گذشت به بهونه ی اینکه قراره براش بار بیاد (آخه یه مغازه داشت تو

یکی از اون پاساژ های تجریش) حتی من نمیدونستم کدوم پاساژ، 

خداحافظی کرد و زود رفت منم که کنجکاو بودم ببینم کجا میره تا آخرین

لحظه که رفت چشم انداختم و مسیر رو فهمیدم کجاست از همون طرف

رفتم تا رسیدم به مرکز خرید تندیس . باورم نمیشد که هر موقع که دلم

میخواست دیگه میتونم ببینمش بدونه اینکه اون بخواد . منم رفتم تو پاساژ

اما هرچی گشتم مغازشو پیدا نکردم . خسته شدم . رفتم تو تجریش یه

ذره گشتم و رفتم خونه . بعد باهاش تماس گرفتنم و گفتم که من رسیدم .

بعد از اون هرچی اس دادم جواب نمی داد یا جواب سر بالا میداد . فکر

میکرد که از رو میرم هی میگفت به من فکر نکن . من به درد تو

نمیخورم و ازاین جور حرفها . 1 ماه گذشت همچین دلم خواست برم

ببینمش . یه روز رفتم اونجا انقدر دنبال مغازش گشتم تا پیدا کردم . دیگه

مگه ول کن بودم  . هی میرفتم و هی میومدم . گفتم اون حرص منو با

این کاراش در میاره منم حرصشو با این کارا در اوردم .  انقدر رفتم و

اومدم که دیگه کلافه شد . در مغازه رو بست رفت . منو میگی شوکه شدم

گفتم ای فلک شانسو میبینی . یه لحظه رو به رو مو نگاه کردم و دیدم که

آقا پیمان داره از اونطرف به من اشاره میکنه که بیا . منم یه ذره لفتش

دادم تا برم . گفتم اگه سریع برم فکر میکنه چه خبره . رفتم باهم دیگه

سلام وعلیک کردیم . سریع بهم گفت اینجا چی کار میکنی . گفتم منتظره

کسی هستم (البته دروغ گفتم، فقط برای دیدن اون رفته بودم) . اومدم

اینجا باید از تو اجازه بگیرم . گفت نه پس چرا همون یه تیکه رو هی

میری و میای . منم گفتم دوست دارم . بهم گفت هلیا چند بار بهت بگم منو

تو به درد هم نمیخوریم . تو خیلی بچه ای . دیگه اینو که گفت اون روی

سگم اومد بالا گفتم اگه بچه بودم چرا بهم شماره دادی چرا ازهمون روز ا

ول به فکر این نبودی که من بچم . اقا من بچم خوش به حال تو که

بزرگی . ما کلا 7 سال فاصله سنی داشتیم . رو به من کرد و گفت من از

تو 9 سال بزرگتر . منم به طور تیکه بهش گفتم نکنه عمر حضرت نوح

رو داری من خبر ندارم  دیگه با کلی اصرار و خواهش بهم گفت هلیا

دیگه بهم فکر نکن من داغون شدم نمیخوام تو هم داغون شی . بعد ازم

خداحافظی کرد . اون رفت سمت بالا من رفت پایین . صداش کردم

پیمان یه چیزی میخوام بهت بگم برگشت و گفت چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بهش

گفتم .: برای آخرین بار دارم بهت میگم دوستت دارم . رامو کشیدم و

رفتم . تا مسیر برگشت به خونه همش گریه میکردم . خیلی روزهای

سختی داشتم . منم گفتم میخواد بره بزار بره کبونری که واسه من نباشه 1000 تا قفسم

 براش بزارم بازم میپره . دیگه ازش خبری نداشتم . البته

تک و توک زنگ میزدم صداشو میشنیدم . 2/3 تا که الو میگفت قطع

میکردم . شد روز ولینتان من که عشقی به غیر از اون نداشتم  نشستم و

اون روز رو که همه به شاد بودن میگذروندن به حال خودم گریه کردم .

مامانم وخالهام که از این ماجرا خبر داشتن بهم گفتن چی شد . گفتم

کاشکی میتونستم بهش زنگ بزنم . بعد از آخرین بار که تو تجریش

دیدمش خطش رو عوض کرد اما من زرنگ تر از اون بودم خط جدیدش

رو پیدا کردم . اونا بهم گفتن خوب دختر پاشو زنگ بزن اینکه دیگه گریه

کردن نداره . اما همش پیش خودم میگفتم اگه زنگ بزنم اینباردیگه

برخورده بدی حتما باهم میکنه . زنگ زدم بیرون بود ، گفت میشه خانم

چند لحظه ی دیگه تماس بگیرین . منم گفت اوکی و قطع کردم . تپش

قلبمو حس میکردم زنگ زدم بهش گفتم سلام خوبین . گفت مممنون شما

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم این که من کیم مهم نیست فقط زنگ زدم بهت ولینتاین

رو تبریک بگم . گفت خواهش میکنم شما کی هستین . منم گفتم اگه برات

مهم بودم فراموشم نمیکردی . با کلی اصرار گفتم هلیام ، احساس میکردم

که خشکشش زده بعد از چند دقیقه مکث گفت چطوری و.... کلی حرف

زدیم ، وقتی حرفام تموم شد قطع کردم به مامان اینا گفتم حق داره منو

نشناسه  آخه منم خطمو عوض کردم اون شماره ی جدید منو نداشت .

تازه خیلی وقته که باهاش صحبت نکردم . بعدش چندتا اس ام اس

عاشقونه فرستادم انگار واسه دیوار فرستادم . هیچی به هیچی . بازم

ازش خبری نشد تا روز سوم فروردین واسه تولدش یه اس فرستادم . 

گفتم وظیفه ی من دادنه اس بود میخواد بخونه یا نخونه . میخواد جواب

بده یا نده مهم نیست . که نداد . امتحان های خرداد ماه هم که تموم شد از

مامانم اجازه گرفتم که برم تجریش اونم اجازه داد و من رفتم . قلبم داشت

از جا کنده میشد . منتظر دیدارش بودم . از قصدی از جلوی مغازش رد

شدم . منو دید جا خورد که من دیگه چه کنه ایم که ولکنش نیستم . بهم

نگاه کرد نگاش کردم . منم از روی مغرور بودن زیادی سرم و انداختم

پایین و رفتم . بعد از 1 ساعت دوباره از همونجا رد شدم . صدام کرد که

برم پیشش . منم رفتم تو مغازش . بعد از حال و احوال پرسیای

همیشگی . گفت رد میشی دیگه نگاه هم نمکینی. منم دروغی گفتم سرت

شلوغ بود مزاحمت نشدم پرسید که این جا چی کار داشتی . بهش گفتم

شریعتی کار داشتم یه سر هم اومدم اینجا گفت که چی بشه . منم گفتم که

تو رو ببینم . (نمیتونستم خوب بهش دروغ بگم) از اینورو اونور صحبت

کردیم . رو به من کرد و گفت هلیا اگه یه روز از اینجا برم چیکار میکنی

؟ دلم یه لحظه ریخت . اما خیلی راحت گفتم فعلا که نرفتی ، اگه هم بری

پیدات میکنم . این اتفاقات برای زمانی بود که 3.4 روز از انتخابا ت

گذشته بود و خیابونا شلوغ بو.د .

بهم گفت خیابونا شلوغه زود تر برو فکر نکنی به خاطر خودم میگم  به

خاطر خودت که به مشکلی بر نخوری . منم قبول کردم . اما خوب 1

ثانیه هم واسه من 1 ثانیه بود . خداحافظی کردم . به ظاهر از اونجا

رفتم . اما دلم میخواست بیشتر ببینمش به خاطر همین موندم . هی از یه

جاهایی به سختی میدیدمش . تا یه لحظه جلوم سبز شد داشتم سکته

میکردم به روم نیوردم  سرمو به معنی خدا حافظی پاین اوردم و رفتم .

دیگه تصمیم گرفتم انقدر بهش زنگ بزنم که به اجبار قبول کنه باهام

بمونه . هر سری به یه بهونه ای از زیر حرف زدن در رفت . یا

شمارمو میدید جواب نمیداد . منم همش به مغازه زنگ میزدم . تا اینکه

دیدیم جوابمو نمیده به گوشیش زنگ زدم . بالاخره دل و جرات پیدا کردم

و خیلی جدی حرف هامو بهش زدم . گفتم مگه من مسخره ی توام که هر

سری به یه بهونه ای منو میپیچونی . تو گفتی من بهت شماره دادم که به

عنوان یه دوست ساده باهم باشیم . باشه قبول مرد باشو پای حرفت وایسا

همون دوستیه ساده ای که خودت گفتی رو قبول کن . اونم گفت : بگم غلط

کردم خوبه راضی میشی ؟  من که نمیخواستم همچین حرفی رو ازش

بشنوم گفتم منظور من این نبود که تو بخوای به خودت توهین کنی . اونم

گفت نه تو همین رو میخواستی بشنوی که شنیدی . گفت هلیا من خیلی

مشکلات دارم . نمیخوام فکرم پیش تو باشه . من زدم زیر گریه گفتم تو ا

گه به من فکر میکردی حال و روز من این بود . از روی دلسوزی قبول

کرد که بهش زنگ بزنم . گفت اما فقط به مغازه زنگ بزن . منم گفتم

باشه قبول . گفت فعلا کار نداری خداحافظ .

من پیش خودم گفت بخوام از فردا شروع کنم به زنگ زدن یه چیزه

چرتیه . گفتم بزار چند روز بگذره بعدا . اما کاشک از همون فردا زنگ

میزدم . یه 5/6 روز شاید هم بیشتر گذشت که بهش زنگ زدم یه کس

دیگه ای تلفن رو برداشت . من گفتم میتونم با آقا پیمان صحبت کنم . گفت

از اینجا رفتن . دنیا داشت رو سرم خراب میشد. حرفی رو که زد عملی

کرد . من گفتم خوب از اونجا رفته میتونم به موبایلش زنگ بزنم . اما

هر چی زنگ میزنم .و اس ام اس میدم جوابم رو تا امروز روز نداده .

 

شما ها جای من بودین چی کار میکردین . ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 11:12 توسط هلیا. تنها | |

 

 

این عکس های زیبا رو یکی از دوستای گلم برام درست کرده واقعا ازش ممنونم .

 

          

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 10:26 توسط هلیا. تنها | |

 

 

کاشکی دوست داشتنو از اینا یاد میگرفتی

حالا دیدی عشق و عاشقی ربطی به سن و سال نداره آآآآآآآآآآآآآقا پیمااااااااااااااان

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 10:24 توسط هلیا. تنها | |

 

 

خودت میدونی میدونم دلیل رفتنت چی بود               اما میتونستی که نری چرا میگی قسمت نبود

اگه قسمت نبود چرا تو موندی؟ خدا چرا ما رو بهم رسوندی ؟اگه میدونستی یه روزی میری چرا روزارو تا اینجا کشوندی؟چی بودم چی شدم به خاطر تو ولی پشت دلم رو خالی کردی حالا اسمت میاد  گریه ام میگشره نمیدونی که با دلم چه کردی اگه در حق تو خوبی نکردم بدون که خالی بود دستای سردم ولی من در عوض هر چی که بودم با احساسات تو بازی نکردم.

اگرچه میدونم دوستم نداری به هر در میزنی تنهام نذاری اگر پای کسی هم در میونه بذار اسمت اقلا روم بمونه دم آخر بذار دست توی دستام بذار بهت بگم دردم چی بوده فقط لطفی کن و حرفامو گوش کن شاید دیگه نگی قسمت نبوده.

اگه تصمیم رفتنو گرفتی ببخش اگه پشیمونت نکردم آره من واسه تو کم بودم

 اما با احساسات تو بازی نکردم

 

       با احساسات تو بازی نکردم

 

 

                             

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 10:23 توسط هلیا. تنها | |

 

 

چیه تعجب کردی قلبم تیکه تیکه شده ،

 همش به از دست توه .

اما من اصلا ناراحت نیستم ،

چون دیگه  هر تیکه ی قلبم جدا دوستت داره .

 

              

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 10:22 توسط هلیا. تنها | |

 

 

 

 

 

هر چی به زبون فارسی بهت گفتم دوستت دارم نفهمیدی ، به چندتا زبون دیگه میگم شاید معنی دوست داشتنمو بفهمینی .

 

به زبان یونانی :           S'ayapo philo Su

 

به زبان روسی :           Ya vas liubli

 

به زبان پرتقالی :          Amo - te

 

به زبان فانگلیش :           Dooset Daram

 

به زبان آلمانی :            Ich liebe dich

 

به زبان اسپانیایی :        Te quiero

 

به زبان سوئدی :           Jag a Iskan dig

 

به زبان هندی :             Mai tujhe pyaar kartha ho

 

به زبان فرانسه :           Je t'aime

 

به زبان ارمنی :             Jiroum em kez

 

به زبان انگلیسی :          I Love You

 

به زبان ترکی :              Seni seviyo rum

  

به زبان دانمارکی :          Jeg elsker dig

 

به زبان چینی :             Mi tuzya var ruem karata

 

به زبان سوئیسی :          Cha'ha di ga''rn 

 

 به زبان برزیلی :           Eu te arno 

 

 به زبان هلندی :        Ik hou van jou   

 

 به زبان عربی :             Ohebbak

 

واقعا نمی دونم دیگه به چه زبونی بگم دوستت دارم

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 10:19 توسط هلیا. تنها | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 قالب میهن بلاگ قالب وبلاگ